عبد الرحمن جامى

57

أشعة اللمعات ( فارسى )

به آن كه صفاتى را كه حقّ سبحانه به خود اضافت كرده است ، همه بر معنى ظاهر محمول است - بلا تأويل و تعطيل - ليكن اضافت آن به حقّ نه بر وجه اضافت آن است به ممكن ؛ يعنى بدايات آن صفات كه انفعالات نفسانى است از حقّ ، منفى است و حقايق آن مثبت . و مذهب سلف از علماى حديث و غيرهم نيز همين است كه صفاتى كه در قرآن و حديث وارد است مثل فرح و ضحك و نزول و اتيان و استواء بر عرش ، همه حقّ است و ايمان به همه واجب ، بىتأويل و تعطيل « 1 » . و هم صاحب فصوص - رضى اللّه عنه - در كتاب المعرفة فرموده است كه : « تو خداى را بهتر از خداى مشناس كه صفاتى را كه به خود اضافت كرده است از وى نفى كنى و بر تنزيه صرف كه طريق معطّله است ، اقتصار نمايى ! » . و اين سخنان بر تقديرى است كه صفات مضاف به مرتبهء جمع باشد ؛ و امّا اگر مضاف به مرتبهء فرق باشد ، نه به تأويل حاجت است و نه به تنزيه ، بلكه مر او راست كمال مستوعب « 2 » جميع صفات را خواه موهم تشبيه باشد و خواه نباشد . « فصدّره على يده و صافاه » : پس بر دست عنايت گرفت او را « 3 » و دوست داشت وى را دوستى خالص ، بىآميزش با دوستى ديگرى ؛ زيرا كه دوستى همه اشياء به تبعيت دوستى اوست و دوستى وى تابع دوستى هيچ‌چيز نيست ، بلكه وى محبوب بالاصالة است « 4 » . « و آدم لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً » - أى بالذّكر الوجودى - بعد از آن ترقّى كرد و

--> ( 1 ) . مذهب سلف از علماى حديث مانند حنبليّه كه آنان صفات وارده در قرآن كريم را بر ظاهرش حمل مىكنند و اين درست نيست ؛ زيرا برخى از صفات ، موجب عارض شدن اين صفات بر حقّ تعالى مىشود و حقّ تعالى محل عوارض قرار مىگيرد و اين محال است ، مانند خشم و خشنودى و غيره . ( 2 ) . فراگير باشد . ( 3 ) . يعنى حضرت ختمى مرتبت را . ( 4 ) . و مىشود گفت كه حقّ تعالى جز ذاتش سپس پيامبرش و سپس خلقش را دوست نمىدارد و تمام اشياء محبوب بالتبعيّة است نه بالاصالة .